تبليغاتX
هامون 2
       
         
 
 
 
   

شنبه ،يكشنبه ، دوشنبه  ....

روزها چقدر شبيه هم هستند ، حتي اسمهاشان .... .  ميآيند و ميروند بدون هيچ تغييري ...

حتي اگر قايمكي اسمشان را جابجا كني هيچكس متوجه اش نميشد ، چه كسي برايش مهم است كه يكشنبه بشود چهارشنبه ! يا حتي خرداد بشود مرداد .

گاهي حتي خسته ميشوي از روزها ، از ماهها ، از گذشته ... . تحمل يك روزش را نداري چه برسد به ماه و سال و ... . اينجاست كه ديگر زندگي برايت ميشود رنج ، عذاب ، درد ....

روزها خودشان هم گاهي خسته ميشوند از اينهمه بيهودگي ، تصميم ميگيرند عوض شوند ، مهم شوند ، دوست داشتني شوند .

اينجاست كه دست به انقلاب ميزنند و يك روز مهم ميآفرينند . روزي كه بعد از آن همه روزها آزاد ميشوند ، زيبا ميشوند ، دوست داشتني ميشوند ....

يك روز مثل دوشنبه ، دوشنبه اي كه با همه دوشنبه هاي بعد از خودش هم فرق دارد ...

يك روز مثل دوشنبه  5 دي 90 ....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 21:18  توسط هامون  | 

little prince

ميگويند به تازگي آن دورها يك ستاره كشف كرده اند ، ميليونها ميليون سال نوري دورتر از ما ! يك ستاره كوچك و تنها ، تنهاتر از همه ستاره هاي عالم . تا شعاع چند هزار سال نور اش هم هيچ ستاره اي نيست ! تازه كمي آنطرف تر يك سياه چاله فضايي هم هست كه اجازه ورود هيچ جنبنده اي را به آن نزديكي ها نميدهد . به گمانم خدا هم نتواند آنطرف ها آفتابي شود ...

دلم ميخواهد آنجا باشم ، تك و تنها در تنهاترين ستاره عالم ، به دور از هر مزاحمي ...

دلم ميخواهد آنجا تنها باشم اما نه تنهاي تنها ، دلم ميخواهد خواهرم هم با من به آن ستاره بيايد ،

من و خواهرم و يك آسمان بي كسي .....

خواهرم اگر باشد به هيچ كس و هيچ چيز نياز ندارم ، تنها اگر خواهرم باشد ....

به بهشت نميروم اگر خواهرم آنجا نباشد

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 22:8  توسط هامون  | 

گاهی میخواهی قصه زندگی كسی را بنویسی كه میبینی قصه زندگی خودت از آب درآمد ، گاهی هم میخواهی قصه زندگی خودت را بنویسی كه میبینی قصه زندگی كس دیگری از آب درآمد ...

ما آدم ها چقدر شبیه هم هستیم ! انگار سرنوشت همه ما را یكجور نوشته اند ! انگار تنهایی منتظر نشسته تا به تك تكمان سر بزند . از كجا معلوم شاید هم یك بیماری مسری باشد كه از تنهایی به تنهای دیگر سرایت میكند . شاید هم تنها هستیم چون روزی یكی دیگر را تنها گذاشتیم .

میدانی ، برای ما آدمها هیچ مهم نیست چه كسی دوستمان دارد ، مهم این است كه ما چه كسی را دوست داریم . اما ای كاش هرگز یادمان نمیرفت كه روزی هم كسی را دوست داشتیم . كاش میشد نشانه ای ، خاطره ای ، چیزی برای فردایمان نگه میداشتیم ، فردایی كه فراموش میكنیم چه بودیم و كه بودیم ...

فردایی كه فراموش میكنیم روزگاری یك نفر همه زندگیمان بود ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 19:33  توسط هامون  | 

طرز تهیه سمنو : گندم را پاک کرده و مي شوييم. داخل کاسه دو تا سه بند انگشت آب روي گندم مي ريزيم، دو روز در آب نگه مي داريم و روزي يک تا دو بار آب گندم را عوض مي کنيم تا گندم جوانه زده و نوک گندم نقره اي رنگ شود. در اين مرحله گندم را در دستمال خيس شده ريخته و در کاسه اي مي گذاريم. با دست، کمي آب روي آن مي پاشيم. بعد از يک تا دو روز که ريشه پيدا کرد، در سيني گذاشته و باز آب روي آن مي پاشيم تا گندم ساقه پيدا کند. ساقه نقره اي براي تهيه سمنو آماده است . گندم همراه ساقه و ريشه را تکه تکه کرده، خوب مي شوييم. بعد از گرفتن آب آن کم کم با هاون يا چرخ گوشت مي کوبيم تا له شود. معمول است که هفت بار چرخ شود. داخل ظرف بزرگي به اندازه اي آب در گندم مي ريزيم تا خمیری بدست آيد .....

 اين حوالي كسي پيدا نميشود اندکی مرا تسلي دهد ؟ ....

==================================

پ ن : پارسال همين موقع ها بود كه اين مطلبو تو اين وبلاگ گذاشتم و جالب اينكه هيچكس منظورم رو متوجه نشد و همين چقدر خوب منظور نوشته ام رو تكميل ميكرد !!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 22:40  توسط هامون  | 

گاهي حرفهايي داري كه نميتواني بيانشان كني ، گاهي دردهايي داري كه نمتواني فريادشان بزني . گاهي حرفها از جنس دردند ، و درد را نميشود گفت ، نميشود نوشت ...

گاهي فقط با موسيقي ميتواني دردت را فرياد بزني و احسنت بر آن هنرمندي كه فريادت را اينچنين زيبا خلق ميكند .

حرفهاي امروز من را از اينجا گوش كنيد .

 

پ ن : لینک مربوط ميشه به موسيقي متن فيلم آبي ( ساخته كريستف كيشلوفسكي )


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 22:7  توسط هامون  | 

دارد براي مردم سخنراني ميكند ، از خدا ميگويد ، از نماز ، از روزه ،

ميگويد روزه كه ميگيري گرسنه ات ميشود ، شكمت قار و قور ميكند ، سختي ميكشي ،

نماز كه ميخواني ، سجده ميكني پيشاني ات پينه ميبندد ، خم و راست ميشوي زانو هايت درد ميگيرد آرتروز ميگيري ، سختي ميكشي !

براي نماز بايد وضو بگيري ، هوا كه سرد باشد ، يخ ميكني ،‌سرما ميخوري ، سختي ميكشي !

ميگويد هر كس كه سختي ميكشد به خدا نزديكتر ميشود ، خدا رنج ديده گان را دوست تر دارد .

از جايم بلند ميشوم و جلسه شان را ترك ميكنم ،

با خودم ميگويم : " عاشق ها به بهشت ميروند ! "


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:32  توسط هامون  | 

مقابلم نشسته و برايم شعري از شريعتي ميخواند :

" عشق تنها كار بي چراي عالم است ،

چه آفرينش بدان پايان ميگيرد ...... "

 

خوب ميدانم كه اينها را فقط براي خوشايند من ميخواند ، و اين را بهتر مي دانم كه خودش هيچ علاقه اي به اين شعرها ندارد .

از راديو ترانه اي پخش ميشود ، صدايش را بلند ميكنم :

 

ازم نخواه با تو بمونم ،

تو از من هيچي نميدوني

اگر بگم راز دلم رو

تو هم كنارم نمي موني  ...

 

 

همينطور دارد برايم حرف ميزند ، از آينده ، از عشق ، از باهم بودن ...

در تصديق حرفهايش لبخندي بر لب دارم  اما در دلم آتشي برپاست از دروغي كه قرار است به او بگويم .

 

عزيز من ، كاش ميشد برايت شرح دهم كه گفتن اين دروغ فقط بخاطر توست ، بخاطر آينده پيش رويت ، بخاطر خوشبختي ات  .

ديگر از من چيزي نپرس ، چرا كه تو از من چيزي نميداني و شرح اينها دشوارترين كار عالم است ....

از فردا تو مي روي و باز تنهايي ، همنشين لحظه هاي من ميشود ،

من ميمانم و خدای خودم و خاطرات خوش گذشته ام ....

=====================

پ ن : این متن رو دوسال پیش همین جا نوشته بودم . امروز هوس کردم یکبار دیگه اونو اینجا بذارم ....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 20:44  توسط هامون  | 

گوشه اي نشسته اند و دست در دست هم داده اند و با هم حرف ميزنند ، اساف و نائله را ميگويم  ، همان دو دلداده اي كه فقط نيمه شبها كه همه خواب هستند جرئت اين را دارند كه از پيكر شان در زمين جدا شوند و در گوشه اي از آسمان يكديگر را ملاقات كنند .

از گذشته ها براي هم ميگويند ، از روزگاري كه كنار هم زندگي ميكردند ، از بي انصافي مردم ميگويند ، از بي رحمي روزگار كه آنها را به اينروز انداخته . از اين مردمي كه يكروز تكفريشان كردند و بسويشان سنگ پرتاب كردند و حالا دارند پرستششان ميكنند ، از كجا معلوم شايد روزي هم بشكنند و خردشان كنند . از آن شب سرد براي هم ميگويند كه مردم بي انصاف حتي به پيكر بيجانشان هم رحم نكردند و فرسنگها از هم دورشان كردند . از گناهي كه مرتكبش شده بودند حرف ميزدند " گناه دوست داشتن " .

عشق تنها چيزيست كه مردم اين شهر گناهش ميدانند . مردم شهر را انتظاري نيست ، آخر تو چرا با آنها اينگونه كردي ، تويي كه عشق و دوست داشتن را خوب ميدانستي .

هنوز دارند با هم حرف ميزنند ، از روزي ميگويند كه شايد تكه تكه شوند ...

هيچكدام اينها برايشان مهم نيست ، دلشان به اين خوش است كه زميني نماندند و عشقشان مبتذل نشد و حالا رها هستند ، رها ... رها ... رها از آزار هر بیگانه ای...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:17  توسط هامون  | 

 

دارد برايم فال ميگيرد ، آن هم فال قهوه . ميگويند كارش درست هست و هميشه خوب فال ميگيرد . برايم از آينده ميگويد ، از پول ، از دانشگاه ، از شغل جديد ....

ميگويم : ديگه چي ميبيني ؟

-          همه اش همين هايي بود كه گفتم .

-          خب يه بار ديگه نگاه كن ، شايد چيزي رو جا انداخته باشي ؟

-          نه همه جاي فنجان  رو ديدم .

-          اين گوشه اش رو نگاه كن ! اون لكه رو ببين ! فكر نميكني خودشه !؟

-          نه ، اون لكه هيچ معني نداره

-          پس بذار يه فنجان قهوه ديگه بريزم ، اون قبلي به درد نميخورد ، لكه هاش بهم ريخته بودند .

فنجان را از قهوه پر ميكنم و همه تلخي قهوه را يكجا سر ميكشم و فنجان را به دستش ميدهم .

-          بيا ، اين فكر كنم بهتره ، اينجا رو ببين ، اين فكر كنم خودشه ، نه ؟

فنجان را از دستم ميگيرد و بدون اينكه نگاهش كند روي ميز ميگذاردش و ميگويد :نگران نباش ، از خدا ميخوام برات ...

 -------------------------------------

قطارمیرود ...

تو میروی ...

تمام ایستگاه میرود ...

و من چقدر ساده ام ، که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و هم چنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام !!!!


 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 23:50  توسط هامون  | 

شده تا به حال خوابي ببيني كه وقتي بيدار ميشوي دلت بخواهد هرگز صبح نميشد و تا ابد اين خواب را ميديدي ؟

ديشب يكي از همين خوابها را ديدم .

ميگويم چه خوب ميشد اگر همه خوابهايمان تبديل به واقعيت ميشدند . لااقل اينطور ميتوانستي گاهگداري آرزو هايت را لمس كني .

مثل اينكه ديگر چوب خط ام پر شده . اگر بخواهم بشمارم اين چند صدمين بار است كه ميخواهم گذشته ها را فراموش كنم ، اما چه كنم كه رويا هايم دست خودم نيست ، مي آيند و ميروند و من را حسرت به دل ميگذارند .

راستش را بخواهي روياهايم را براي همين دوست دارم كه تو را براي لحضه اي هم كه شده برايم خلق میکنند .


 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 9:35  توسط هامون  | 
 
 برچسب‌ها      

<-TagName-> (<-TagCount->)