چهل سالي دارد اما هنوز ازدواج نكرده و هميشه از پاسخ به چرايش در رفته .
آقا رسول را ميگويم ، همان پير پسر دوست داشتني كه خانه اشان از كودكي پاتوق من بوده . آلبوم عكسش را ورق ميزنم و عكسهاي 18 سال پيشش در دانشگاه را مي بينم . منصور ، سيامك ، مريم ، محسن ، افسانه و امير ، شش نفري كه به همراه آقا رسول پاي ثابت همه عكسهاي دانشگاه هستند ، همه شان را ميشناسم ، همه شان ازدواج كرده اند بجز همين آقا رسول خودمان . امير و افسانه حالا زن و شوهر هستند و مريم و منصور هم با هم ازدواج كردند اما ...
اما انگار عكسها حكايت ديگري در دل دارند ، مريم در همه جا كنار آقا رسول ايستاده ، حتي در بعضي از عكسها دستشان را در دست يكديگر گذاشتند اما منصور همه جا تنهاست !
مي پرسم : آقا رسول چرا مريم كه اينقدر ....
سوالم را ناتمام ميگذارم ، حالا ميشود حدس زد كه چرا از همان موقع منصور و مريم ديگر در عكسها نيستند و چرا هيچكدام از اين پنج نفر دل خوشي از منصور ندارند ..
آقا رسول دود سيگارش را از پنجره بيرون ميدهد و صداي آهنگ را بلندتر ميكند .
آن كس كه دست من را
در دستش مي فشرد
مرا به دست غم داد
به فراموشي سپرد
اي دريغ از هرچه دادم به پاي دوست
اسب خوبم ، اسب خوبم رفيقم اوست .
پ ن : آقا رسول بيشتر از تو دلم به حال مريم ميسوزد كه ....