تبليغاتX
هامون 2
       
         
 
 
 
   

روزها را يكي يكي ميشماري تا بيايد ، كلي حرف براي گفتن داري ، فرصتي نيست بايد زود همه شان را بگويي ، بايد از اين فرصت كم استفاده كني ...

مي آيد . نگاهش ميكني ، آنقدر بزرگ هست كه تمام حجم اتاق را پر ميكند ، برايت حرف ميزند و تو حرفهايش را نه با گوشهايت كه با تمام تنت ميشنوي . مجالي براي گفتن نيست . آنقدر گرم هست كه دلت ميخواهد دستهايش را بگيري و گرم شوي ، مبادا اين گرما را به اين راحتي از دست بدي ...

ميرود و باز تمام حجم اتاق خالي ميشود ، و تو ميماني و يك دنبا حرف نگفته . اما هنوز دستانت گرم هستند ...

حرفهاي نگفته ....

                           شايد باز بيايد ....

                                                          شايد ....


 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 10:13  توسط هامون  | 

 رفتن و جدا شدن هميشه هم بد نيست . گاهي براي اينكه بماني بايد بروي و گاهي براي اينكه داشته شوي بايد جدا شوي . يادت هست آنروز را كه برايت از روزمره گيها ميگفتم ، اينكه بعد از مدتي بعضي ها براي بعضي آنقدر عادي ميشوند كه حتي ديده هم نميشوند ! حتي يادشان نميآيد كه روزي تصور لحضه اي جدا ماندن از هم برايشان غير ممكن بود . گريزي نيست يا بايد بماني و دچار روزمره گي ها شوي يا بروي و به افسانه ها بپيوندي . و چه خوشبختم من كه هرگز به اين روز نميرسم و چه خوب كه تو هرگز برايم عادي نميشوي .

چه خوب ميشد اگر همه آدمها حتي براي يك روز هم كه شده طعم واقعي خوشبختي را ميچشيدند و لذت زندگي را تجربه ميكردند و من از تو سپاسگذارم بخاطر همه ي آنروزهايي را كه با تو ، زندگي كردن را تجربه كردم .

 

16 آذر 88


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 0:0  توسط هامون  | 

هميشه شب را بيشتر از روز دوست داشتم ، آخر ميداني شب خيلي با روز فرق دارد ، جنسش از جنس ديگريست .خوب بلد است به درد و دل آدمها گوش دهد . اصلا تا حالا ديده اي يك نفر به آسمان آبي روز زل بزند و برايش درد دل كند ! تازه اگر هم اينكار را بكند روز دهانش لق است و زود هرچه را كه شنيده براي ديگران تعريف ميكند اما شب خوب كارش را بلد است ، وقتي ميبيند گريه ميكني همه جا را تاريك ميكند تا كسي اشكهايت را نبيند ، وقتي ميبنيد ناله ميكني زود همه را خواب ميكند تا كسي صدايت را نشنود . وقتي ميبنيد بي كس شدي  ماه و ستاره هايش را كنارت ميچيند تا تنها نماني . انگار شب خودش هم درد كشيده كه اينجور درد مردم را ميفهمد وگرنه او هم ميشد مثل روز كه نه احساس دارد و نه ميفهمد دور و برش چه ميگذرد .

غلط نكنم شب هم زماني عاشق بوده ....

 عاشق روز ....

اما حيف كه هرگز روز اين را نميفهمد .

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 11:53  توسط هامون  | 
هيچ به قمار باز ها فكر كردي ؟ به اينكه وقتي ميبازند چه حالي دارند ؟
تصور كن بازي تمام شده و همه رفته اند . قمارباز بازنده ي ما تنها پشت ميز نشسته و به يك هدف نامعلوم چشم دوخته . صاحب قمار خانه دارد ميزها را مرتب ميكند و بلند ميگويد : آهاي ، با توام ، بلند شو برو ، ميخوام تعطيلش كنم ...
اما قمار باز بازنده ما هيچ جايي براي رفتن ندارد ، همه ي داراييش را در قمار باخته و حتي جايي براي خواب ندارد . بي هدف در خيابان قدم ميزند و سيگار ميكشد . فردي كه چهره اش را پوشانده نزديكش ميشود و ميگويد : هيچ فهميدي امشب همه رقيبانت حتي صاحب قمارخانه و تماشاگران دست به يكي كرده بودند كه تو ببازي ! چند بار سعي كردم حاليت كنم اما تو هيچ وقت نخواستي ....

خنك آن قماربازي كه بباخت هرچه بودش
و نماندش هيچ الا هوس يك قمار ديگر .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 23:17  توسط هامون  | 

براي مردها غرور بزرگترين قدرتي هست كه دارند . كاش هميشه حواسمان باشد كه هيچوقت حاضر نشويم مردي غرورش را بخاطر ما بشكند ، كاش هميشه حواسمان باشد كه مردي كه غرورش بشكند ديگر چيزي ندارد كه سرپا نگهش دارد  ديگر آني نيست كه تكيه گاه ما باشد ، ديگر آني نيست كه دوستش داشتيم ، چرا كه ديگر مرد نيست .

كاش لااقل اين انصاف را داشته باشيم كه اگر مردي غرورش را به خاطر ما شكست ، ما هم تنهايش نگذاريم .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 19:0  توسط هامون  | 

همه اش پاك شد .


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 19:24  توسط هامون  | 

چهل سالي دارد اما هنوز ازدواج نكرده و هميشه از پاسخ به چرايش در رفته .

آقا رسول را ميگويم ، همان پير پسر دوست داشتني كه خانه اشان از كودكي پاتوق من بوده . آلبوم عكسش را ورق ميزنم و عكسهاي 18 سال پيشش در دانشگاه را مي بينم . منصور ، سيامك ، مريم ، محسن ، افسانه و امير ، شش نفري كه به همراه آقا رسول پاي ثابت همه عكسهاي دانشگاه هستند ، همه شان را ميشناسم ، همه شان ازدواج كرده اند بجز همين آقا رسول خودمان . امير و افسانه حالا زن و شوهر هستند و مريم و منصور هم با هم ازدواج كردند اما ...

اما انگار عكسها حكايت ديگري در دل دارند ، مريم در همه جا كنار آقا رسول ايستاده ، حتي در بعضي از عكسها دستشان را در دست يكديگر گذاشتند اما منصور همه جا تنهاست !

مي پرسم : آقا رسول چرا مريم كه اينقدر ....

سوالم را ناتمام ميگذارم ، حالا ميشود حدس زد كه چرا از همان موقع منصور و مريم ديگر در عكسها نيستند و چرا هيچكدام از اين پنج نفر دل خوشي از منصور ندارند ..

آقا رسول دود سيگارش را از پنجره بيرون ميدهد و صداي آهنگ را بلندتر ميكند .

 

آن كس كه دست من را

در دستش مي فشرد

مرا به دست غم داد

به فراموشي سپرد

اي دريغ از هرچه دادم به پاي دوست

اسب خوبم ، اسب خوبم رفيقم اوست .

 


پ ن : آقا رسول بيشتر از تو دلم به حال مريم ميسوزد كه ....

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 15:13  توسط هامون  | 

گاهي حواسمان نيست و بي آنكه بخواهيم كمي بي انصاف ميشويم ،

 

درد دلهايش را ميشنويم اما ميگوييم  كه چه آدم ضعيفي هستي! باید خیلی محکم باشی ، باید تکیه گاه باشی ، مرد كه ناله نميكند ....

اصلا حواسمان نيست كه وقتي كنار ما نيست دائم ميخندد و ميخنداند ، اصلا حواسمان نيست كه همه او را مرد بي غصه ميشناسند ، اصلا حواسمان نيست كه وقتي كنارمان نيست به بچه ها سواري ميدهد و برايشان قصه تعريف ميكند .اصلا حواسمان نيست كه بجز ما هيچكس اشكهايش را نديده است .

بي انصاف ميشويم چون تنها خانه امني كه براي درد و دل كردن داشت را از او گرفته ايم ، بي انصاف ميشويم چون بعد از اين تنها بالش خيسش هست كه از غصه هايش خبر دارد ....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 17:34  توسط هامون  | 

اگر حال مرا پرسیده باشی میگویم خوبم ، خوب مثل يك فنجان قهوه بدون شكر  .

اگر حال مرا پرسيده باشي ميگويم شادم ، آنقدر شاد كه اينروزها هيچ دلقكي شادتر از من نيست .

اگر حال مرا پرسيده باشي ميگويم . اينروزها زياد ميخندم مثل خنده هايي كه مدام بر لبان عروسك مائده جا خوش كرده .

 اگر حال مرا پرسيده باشي ميگويم اينروزها وقتي كسي نيست لالايي بخواند مجبوري ستاره هاي آسمان را بشماري تا خوابت ببرد . ميگويند ستاره شناسها هم كسي را نداشتند تا برايشان لالايي بخواند ، آنجا بود كه فهميدند ستاره سهيل چقدر ازشان دور است و چه دير به دير پيدايش ميشود .

اگر حال مرا پرسيده باشي ، ميگويم از خودم بيخبرم ، كاش بجاي اينهمه دستگاه تست ... كه در داروخانه ها فراوان است ، دستگاهي هم براي تست جنون ميساختند ، راستي اگر ديوانه باشي چطور ميشود اين را فهميد ؟

باري اگر احوالات اينجانبان را جويا باشي ،‌ملالي نيست بجز دوري شما .


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 23:11  توسط هامون  | 

چند روزيست كه سرفه هايم شديد تر شده  ، تازگيها سرو كله يك درد جديد هم همان حوالي پيدا شده ، شايد ديگر ....

عصر ديروز هواي بهشت زهرا به سرم زد ، سر خاك عزيزی رفتم كه حتي اجازه نزديك شدن به قبرش را هم نداشتم  . خانواده اش آنجا بودند و من فقط ميتوانستم از دور برايش فاتحه بخوانم .

آرام و بي صدا رفت مثل پرواز يك ياكريم  ، آنقدر آرام كه خيلي ها متوجه رفتنش نشدند ، چه ساكت جلوي چشمانم پرپر شدي !! و حالا بايد پنهاني و به دور از چشم ديگران به ديدنت بيايم ،

داخل قبرستان بي هدف قدم ميزدم و سنگ قبر ها را يكي يكي نگاه ميكردم  ، هيچكدام طرح زيبايي نداشتند .نميدانم اينها چطور راضي ميشوند كه تنشان را داخل اين قبر هاي سيماني چند طبقه خاك كنند  !! بهتر است آدم را خارج از شهر داخل يك دشت وسيع ( هامون ) دفن كنند تا جسدش با طبيعت مخلوط شود تا اينكه داخل اين بلوكهاي سيماني بگندد ،

ميگويند قوي شناور در لحظه آخر نگاهي به آسمان مياندازد و بعد سرش را ميان بالهايش ميگذارد و به آرامي ....

احساس ميكنم ....

 


پ ن : اين متن رو پارسال نوشته بودم و الان هم حالم خيلي خوبه .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 20:27  توسط هامون  |